_______ _______ _________ ____________
3?سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی 
شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٩4

 

 خدا یا به هر که دوست می داری بیاموز     

که عشق از زندگی کردن بهتر است

 

 و به هر که بیشتر دوستش می داری

 بچشان

 که دوست داشتن از عشق برتر است

عشق تملک معشوق است

عشق لذت جستن است

 و دوست داشتن پناه جستن

 

اینک سی و سه ، 29 خرداد

 پس از خاموش شدن شمع وجودش

 می گذرد .. او که معتقد بود

دوست داشتن از عشق برتر است

 او که حسین را وارث آدم و تمام انبیا می دانست و معتقد بود تنها راه رسیدن به خدا

از همین زمین می گذرد .

                                        

 

دکتر علی شریعتی

متولد 2 آذر 1312 در مزینان مشهد .

خود می گوید زندگی ام به 5 دوره تقسیم می شود که مردم فقط 1 دوره آن را

می شناسند

دوره اول، دوره نوجوانی است، دوره رمانتیزم و عشق و عرفان مثل هر نوجوان دیگری، به جمع آوری شعر و کلمات عارفان می پردازد و یک محفل ادبی شعر نو تشکیل می دهد که با شروع نهضت دکتر مصدق این دوره پایان می پذیرد و علایق سیاسی او پررنگ تر می شه. بعدها به پاریس میرود  و به قول خودش "دوره دوم زندگیش" شروع میشود. در پاریس به تحصیل می پردازد و همزمان با گرفتن دکترا کارهای سیاسی می کند، مثل فعالیت ها یی  که در کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی داشته.

دوره سوم زندگی شریعتی وقتی است که به ایران بر می گردد و در مشهد، در دانشگاه تدریس می کنه.

و بعد دوره چهارم که معروف ترین دوره زندگی دکتره . در این دوره است که مردم او رو می شناسند، دوره حسینه ارشاد.
البته خودش هم میگوید دوره پنجم دوره بعد از زندان است که به قول خودش "امروز من دوره جدیدی را آغاز می کنم، دوره هجرت و شهادت".

همانطور که خود شریعتی اشاره می کند مهمترین دوره زندگی اش دوره حسینیه ارشاد است .

 

شکاف عمیقی بین مذهب و مدرنیته وجود داشت . آنان که به مذهب تکیه کرده بودند تحصیل در دانشگاه هایی را که به تقلید از فرنگ راه اندازی شده بود را کفر می دانستند . فرنگی را نجس و فرنگ دیده را منافق می دانستند .

افتخارشان استفاده نکردن از وسایل مدرن و حفظ ارزش ها و عقاید 1400 سال قبل بود .

گروه دیگر یا همان به اصطلاح روشنفکران تنها راه نجات را همانند غرب کنار گذاشتن مذهب می دانستند . خروج از قرون وسطا و رنسانسی به تقلید از اروپا .

در چنین محیطی . فردی ظهور می کند با صورتی تراشیده . لباسش کت و شلوار و کروات . خود را تحصیل کرده فرانسه و مدرس دانشگاه مشهد معرفی می کند .

اما بر خلاف انتظار زمانی که در حسینیه ارشاد حاضر می شود . دم از دین می زند . از درد های جامعه دینی می نالد .

و اینگونه پیوندی بین دین و مدرنیته ایجاد می گردد . که هدف اصلی تمام فعالیت های دکتر شریعتی بود .

عملکرد شریعتی در این حوزه آنقدر موثر بود که جریان فکری او تا دورترین نقاط جهان اسلام نفوذ کرد و الگویی برای مسلمانان لبنان و فلسطین شد و حتی تا الجزایر گسترش یافت .

نباید فراموش کرد که در آن دوره جریان شریعتی یک جریان مستقل بود که از هر طرف تحت فشار قرار داشت . حکومت ایران شریعتی را به دلیل محبوبیتی که بین جوانان و قشر دانشجو داشت یک خطر مهم می دانست .

روحانیون و قشر حوزوی به دلیل ایده های جدید و انتقاد گرانه اش نمی توانستند به او اعتماد کنند و حتی برای مبارزه با او روی منبر ها جبهه گیری کردند .

در این میان شریعتی می ماند و عده ایی جوان دانشجو و تعدادی از روشنفکران دینی که می توانستند این جریان را درک کنند .

                                             

 

دکتر شریعتی نگاه نو و خاصی به دین اسلام و بویژه مذهب تشیع داشت و بر اساس این نگاه نظراتی مطرح کرد که موافقان و مخالفان فراوان داشته و بحثهای فراوان در نقد این آرا صورت گرفته است.

شریعتی به روحانیت به عنوان نهاد متولی دین باور نداشت و معتقد بود که قرائتی که روحانیت طی قرنها از دین اسلام ارائه داده و آن را به قرائت رسمی از دین بدل کرده، با شالوده این دین مغایرتهایی دارد.

وی به همین لحاظ در زمان خود مورد انتقاد بخش عمده ای از روحانیون بود و با روی کار آمدن روحانیون در ایران که کوتاه زمانی پس از مرگ او صورت گرفت، حکومت ایران روندی در پیش گرفت تا از نفوذ اندیشه شریعتی کاسته شود.

دکتر شریعتی  در زمانی پرچم هدایت  نسل جوان و پویای جامعه  و طبقه فرهنگی و دانشگاهی را به دست گرفت که  با توجه به موقعیت خاص زمانی آن دوره ، اسلام و دین ـ سوای گروهی خاص ـ  در میان افراد سالخورده و بی سواد محدود می شد  و طبقه روشنفکر تحصیل کرده در غرب ، به دین به عنوان عاملی بازدارنده  و عقب مانده می نگریست .  شریعتی با علم به این نکته که اسلام ، دینی رهایی بخش  است و مکتب تلاش و استقامت پیشرفت  و با اتکا به مکتبی که الگوهای آن علی بودند و ابوذر و سلمان  و مالک اشتر ، که دمی ظلم را تاب نیاوردند ، درفش این رسالت عظیم را به دست گرفت و  با بیان شیوا و قلم سحار خود ، چنان شوری در دل ها  به پا کرد که چندی بعد  سخنرانی های او در حسینیه ارشاد کابوس دولتمردان زمانه و  مامورین ساواک شد . 

 

شریعتی دستگیر و روانه زندان می شود . 3 سال حبس که نیمی از آن در سلول انفرادی گذشت پاسخی بود به عشق هزاران جوان که تشنه درک حقایق ناگفته بودند .

شریعتی مدت ها در انفرادی و تحت انواع شکنجه های جسمی و روحی قرار داشت . شبی ساواک یکی از دختران دانشجو را که از طرفداران دکتر بود دستگیر می کند و به سلولی می برند که مجاور سلول دکتر شریعتی بود . دختر را شکنجه می دهند و از او می خواهند تا با صدای بلند به شریعتی فحاشی کند .

شریعتی که صدای فریادهای دختر را می شنود . با مشت به دیواره سلول می کوبد و با فریاد التماس می کند : به من فحش بده . من شریعتی هستم . من از تو خواهش می کنم به من فحش بده .

اما آن دختر کوچکترین بی احترامی به دکتر نمی کند . تا اینکه تمام بدنش را با سیگار سوزاندند .

تمام اینها فقط برای شکنجه روحی شریعتی صورت می گرفت .شریعتی

                                                   

بالاخره پس از 3 سال زمانی که شاه به الجزایر رفت . رییس جمهور الجزایر که خود عاشق دکتر بود با اصرار زیاد از شاه قول گرفت تا ایشان را آزاد کنند . بدین ترتیب شاه مجبور می شود بر خلاف میل خود دستور آزادی شریعتی را صادر کند .    

پس از آزادی از زندان محدودیت های بسیاری برای دکتر اعمال شد  تا مانع گسترش تفکر ایشان در جامعه شوند . این امر سبب شد تا شریعتی تصمیم بگیرد از ایران خارج شود و انگلیس را برای ادامه فعالیت های خود بر گزیند .

صبر ساواک تمام شد و نهایتا در شب 29 خرداد 1356 اتفاقی نا خوشایند رخ داد و با تکرار تاریخ بار دیگر دست قابیل روزگار به خون آلوده شد .

 

روزنامه کیهان  در این مورد چنین نوشت :

« دکتر علی شریعتی ، محقق و استاد دانشگاه ، پریشب یعنی 29 خرداد 1356  برابر با سوم رجب 1397  در لندن در گذشت . گزارش خبرنگار ما حاکی است دکتر شریعتی که از چندی پیش در لندن اقامت داشت  ناگهان دچار حمله قلبی شد . وی فوراً به بیمارستان « ساوت همتون»  انتقال داده شد اما متاسفانه  درگذشت .»

 

اما دنیا نمی توانست این دروغ را بپذیرد.

 

مجله سیاسی استامبول  شماره394 18 می 1978:  شریعتی کسی است که برای پیشرفت اسلام  در انقلاب الجزایر  و در جنگ الجزایر  شرکت داشت . حوزه عمل او به تدریج آن قدر وسعت پیدا کرد که به جنبش مسلحانه اسلامی و تشکیلات مخفی منجر شد . به همین جهت شریعتی سه سال در زندان بود . پس از زندان شاه او را تبعید کرد و در آن جا توسط قاتلی مجهول  به شهادت رسید .
روزنامه لندن آبزرو (
london observer)  21 ژوئیه 1977: روز شنبه وقتی که هفتصد مسلمان  نقاب پوش  جنازه جامعه شناس و فیلسوف ایرانی ، دکتر علی شریعتی را مشایعت می کردند ، عبور و مرور در خیابان همر اسمیت  متوقف شد . مشایعت کنندگان از ترس عوامل امنیتی رژیم ایران ، چهره خود را با نقاب پوشانده بودند.

روزنامه نیو ترند new trend  ، ارگان سیاه پوستان مسلمان و انقلابی آمریکا  :

دکتر علی شریعتی جامعه شناس برجسته و اسلام شناس مشهور ایرانی  به طور اسرار آمیزی در 19 ژوئن 1977 در انگلستان به قتل رسید .

 

در چهلمین روز شهادت ایشان در سالن یونسکوی بیروت مراسم بزرگداشتی با حضور جنبش محرومان لبنان ، سازمان الفتح ، سازمان امل ، گروه های پایداری لبنان ، نیروهای چریک عاصفه ، نهضت آزادی ایران ، روحانیون مبارز ایران ، مرکز برنامه ریزی فلسطین ، جبهه خلق برای آزادی اریتره ، نهضت آزادی زنگبار ، نهضت آزادی فیلیپین ، نهضت آزادی زیمباوه و با حضور یاسر عرفات و امام موسی صدر . برگزار شد و

 یاسر عرفات در این مراسم چنین گفت :

  علی شریعتی تنها یک مبارز ایرانی نیست ، که مبارزی فلسطینی ، لبنای و جهانی است و از همین روست که محرومان وطن ما ( فلسطین ) در یاد بود او شرکت کرده اند

شریعتی

و همسرش در این رابطه چنین می گوید :

«  برای کالبد شکافی تاخیر زیادی صورت گرفت  و پس از آن پزشکان اعلام کردند که کالبد شکافی باید پس از مرگ تا فاصلع 24 ساعت  انجام می گرفت  اما در آن هنگام نه من و نه احسان ( پسرم )  در لندن نبودیم .... از سوی دیگر علی به  هیچ عنوان بیماری خاصی نداشت و دفترچه بیمه او به خوبی نشان دهنده این مورد است . تنها یک برگ این دفترچه پر شده بود که به تاریخ 28/4/55 از آن برای گرفتن عینک استفاده شد  ، از سوی دیگر نوار قلبی علی نشان می داد که قلب وی کاملاً سالم است . »

               

 

پس از انتشار خبر دولت وقت ایران اعلام همدردی کرد و در خواستی مبنی دریافت جسد دکتر ارائه داد تا با احترام در ایران دفن شود . اما عده ایی از دوستان متوجه ماجرا شدند . چرا که ساواک قصد داشت به این طریق شریعتی را وابسته به رژیم معرفی کند .                                                    

خوشبختانه در آن ایام احسان فرزند ارشد شریعتی تازه به سن 18 سالگی رسیده بود و طبق قوانین انگلیس می توانست در مورد سرنوشت جسد تصمیم بگیرد . که پس از مشورت با دوستان و از جمله امام موسی صدر و دکتر چمران تصمیم گرفته شد . جسد به سوریه منتقل و در کنار حرم حضرت زینب (ع) دفن شود .

 

 

ماجرای انتقال جسد به سوریه

 

شریعتی رفت اما اندیشه او باقی ماند و با وجود تلاشی که برای جلوگیری از گسترش جریان فکری وی صورت گرفته و می گیرد . به خوبی جای خود را در میان روشنفکران دینی - سیاسی و  جوانان یافته است . 

 

                         

 

در قرآن کریم می‌خوانیم: «ان الذین آمنوا و عملوالصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا»؛

آنان که ایمان آوردند و کارهای شایسته و صالح انجام دادند، خداوند برایشان در دل اهل ایمان محبتی قرار می‌دهد و ایشان را محبوب دل‌ها می‌سازد

 

تو می‌دانی که من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند که من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند که نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند که من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که من خودم را فدای تو کرده ام و فدای تو می‌کنم که ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندان کشیدن برای تو و رنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌کنم

 

حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است ، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم میداند ، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم ؛ بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پیروان مذاهب دیگر ، حتی حق حیات نیز قائل نیست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دین و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدایی تلقی می کند 

 

آنچه تا اینجا ذکر شد همه مربوط به بعد اجتماعی شریعتی بود در حالی که دکتر  علاوه بر این مبارزات در خلوت و تنهایی خود دنیایی عجیب و شگفت داشت .

زمانی را در خلوت و به دور از تمام غوغاهای سیاسی و اجتماعی و دغدغه های زندگی به سر می برد . آنگاه به دوست داشتن می اندیشد و تفاوتش با عشق .

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟

                       

 

شریعتی یک مذهبی متحجر نبود . همانگونه که بر فراز منبر از حسین و علی می گفت و از دردهای دین و جامعه . در خلوت از درد های درونش . از لذت تنهایی و عشق و توتم پرستی خود می گوید .

سخنانش امروز موضوع اصلی بسیاری از پوسترها . کارت پستال ها و .. ..است .

 

دوست داشتن از عشق برتر است

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی . اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه از روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه آب بخورد بی ارزش است  و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن همراه آن اوج می گیرد .

عشق در قالب دل ها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست  و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست .

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود و اگر تماس دوام یابد به ابتذال کشیده می شود و تنها با بیم و امید و امید و تزلزل و اضطراب ((دیدارو پرهیز ))زنده نیرومند می ماند اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فرا می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله های بلند اشراق می برد .

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه رادر دوست می بیند و می یابد

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند . و دوست داشتن جاذبه ایی در دوست که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

 

مخالف تو ونظراتت هستم اما برای آزادی عقیده ات جانم را فدا خواهم کرد .

 

خدا یا : عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار

خدا یا : به من قدرت تحمل نظر مخالف را بده

خدایا : به جامعه ام بیاموز که تنها راه رسیدن به تو از همین زمین می گذرد

هرکس به میزانی انسان تر است که نیازهای کامل تر متعالی تر و متکامل تر دارد

آدم های اندک نیازهای اندک و انسان های بزرگ نیازهای بزرگ دارند .

خدا یا : چگونه زیستن را تو به من بیاموز . چگونه مردن را خود خواهم آموخت

تو پسرم اگر نمی خواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی فقط یک کار بکن . بخوان . بخوان و بخوان

مسولیت زاده توانایی نیست . زاده آگاهی است و زاده انسان بودن

تنها با عشق می توان از زندان خویشتن آزاد شد

خدا یا آتش شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش بسته اند را بسوزاند

وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد

 

ما در مثنوی طبیعت"مصرعی" ناتمامیم،بودنمان انتظار یک بیت شدن.

 

ای همیشه بامن بی تویی بد است.

 

خدایا! من در بهشت همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.تو قلب بیگانه را میشناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه ای و بوده ای،کسی را برایم بیافرین تا دراو بیارامم،دردم درد بیکسی ست.

 

 در دردها دوست راخبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است.

 

سرمایه ی هردل حرفهایی ست که برای نگفتن دارد.

                        

اوج هنر و احساس شریعتی را می توان در کویرش مشاهده کرد

سید احمد . پسر امام خمینی می گوید . زمانی که امام در نجف بودند کویر دکتر شریعتی به دست ایشان رسید . امام شبی تا صبح آن را خواند و بارها با صدای بلند گفتند نثر این کتاب سحر است .

دکتر چمران نیز در روز خاکسپاری دکتر سخرانی بسیار زیبا و تکان دهنده ایی داشت که ضمن آن در حالی که جسد را مورد خطاب قرار می داد گفت : همین هفته قبل که در جبهه های لبنان بودم در سنگر با خود فقط یک کتاب داشتم و آن کویر تو بود ای علی .

متن کامل سخنرانی عرفانی دکتر چمران

 


رضا

3?  
سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳۱4

چقدر اطرافیانم چندش آور و نفرت انگیز شداه ند
از همه کس و همه چیز بیزار !!!!!!!!!!!!!
ساده باشی می دوشنت و ساده نباشی هزارتا تهمت 
از 100 بار جون دادن سخت تر احترام گذاشتن هست
به یه نفر احمق خود خواه که احترام را از ناچاری طرف تصور میکند
اگر یکبار بهش لطف کردی و زرنگی توام با حماقتش را زیر سیبیلی رد کردی
فکر میکنه نفهمی
فکر میکنه وظیفه توست که بهش لطف کنی
 هر طرف میرم یه گله از همین موجودات خبیث جلوم هست
 دیگه حالم داره بهم میخوره
کاش اونقدر نفهم و احمق بودم که اصلا این به ظاهر زرنگی و خود پسندی ها را متوجه نمیشدم
مثل الاغ بودم کارم فقط حمالی بود و سواری دادن
 میخوردم و می خوابیدم
تفریحم عرعر کردن بود
بدترین کارم ریدن
از هرکی خوشم نمی اومد با یه جفتک عقده هام خالی میشد
لذت زندگیم پریدن رو یه ماده خر بود و یه جماع چند دقیقه ایی

همه اینها باشه اما نفهمم یه نفر خودپسندی و غرور نکبت بار خودش رو بارم کره و فکر میکنه وظیفه منه که حملش کنم
و اگر خودتو بزنی به اون راه ، تحملش کنی و چیزی نگی
فکر کنه از نفهمی توست و ....

که چقدر دلم میخواد خر باشم و این زرنگی ها را نبینم و نفهمم

  
دلم لک زاده واسه یه خط سادگی
یه جرعه لبخند خالص و بی طمع

چیز زیادی نمی خوام فقط یه دوست که از الاغ هم الاغ تر باشه و نفهمه زرنگی یعنی چی
وقتی در حقش لطفی میکنم
تو دلش بهم نخنده و ساده گذشتن را به حساب نفهمیدن من و زرنگی خودش نذاره
یه دوست الاغ و نفهم کجا پیدا میشه
به هر قیمتی خریدارم

بشنوید از دکتر شریعتی :

خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم چرا که دوست تر می دارم ؛‌ بزرگواری گول خور باشم نه اینکه چون ایشان کوچکواری گول زن .


رضا

3?دیگر نمی خواهم تو را 
سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳۱4

 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی

در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی

شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی

تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا

 ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را 


رضا

3?زیباترین اعترافم 
سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳۱4

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود

 زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

 زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار توبود

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود

 زیباترین هدیه عمرم محبت توبود زیباترین تنهاییم گریه برای توبود

 زیباترین اعترافم عشق توبود


رضا

3?چو اسیری به حریم قفست 
سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳۱4

      

قفسم را مشکن تو مکن آزادم

گر رهایم سازی ، به خدا خواهم مرد

 من به زنجیر تو عادت کردم بارها در پی این فکر که در قلب توام با تو احساس سعادت کردم

 تو محبت کن و بگذار تا عمری هست من بمانم چو اسیری به حریم قفست


رضا

3?  
پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٢4

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم


رضا

فریادی در سکوت

::